تبليغاتX
به نام اهورا مزدای پاک سلام من سهراب اکبری مدیر این وبلاگ هستم خوشحال میشم اگه نظر بدین . این وبلاگ جهت آشنایی شما عزیزان از تاریخ و تمدن کشورمونه امید وارم استفاده لازمه رو ازش ببرین در پناه ایزد منان شاد باشید و پیروز
خورشید ایرانی khorshideirany
خورشید ایرانی khorshideirany
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs

 

داستان ايرج



پس از آنكه پيوند سلم و تور و ايرج بفرخندگي به انجام رسيد فريدون اختر شناسان را بدرگاه خواند تا طالع فرزندان او را در گردش ستارگان ببينند و باز گويند . چون به طالع ايرج رسيد در آن جنگ و آشوب ديدند. فريدون اندوهگين شد و از ناسازگاري و نامهرباني سپهر در انديشه افتاد. براي آنكه انگيزه اختلاف را از ميان فرزندان بردارد كشور پهناور خود را سه بخش كرد:
روم و كشورهاي غربي را به سلم كه مهتر برادران بود واگذاشت.
چين و تركستان را به تور بخشيد و ايران و عربستان را به ايرج سپرد.
سلم و تور هريك رهسپار كشور خود شدند و ايرج در ايران كه برگزيده كشورهاي فريدون بود به تخت شاهي نشست.


رشك بردن سلم بر ايرج


سالها گذشت. فريدون سالخورده شد و نيرو و شكوهش كاستن گرفت. ديو آز و بدانديشي در دل سلم رخنه كرد. سلم كه از بهره خود ناخشنود بود بر ايرج رشك برد و انديشه بد ساز كرد . فرستاده به چين نزد تور فرستاد و پيام داد كه «اي شاه چين و تركستان، هميشه خرم و شاد كام باشي . ببين كه پدر ما در بخش كردن كشور راه بيداد پيش گرفت. ما سه فرزند بوديم و من از همه مهتر بودم. پدر فرزند كهتر را گرامي داشت و تخت شاهي ايران را به وي سپرد و مرا و ترا بخاور باختر فرستاد. چرا بايد چنين بيدادي را بپذيريم؟ من و تو از ايرج چه كم داريم؟» از شنيدن اين سخنان آز و آرزو در دل تور راه يافت و سرش پر باد شد. فرستاده اي زبان آور برگزيد و نزد برادر مهتر فرستاد كه «آري ، درست مي گوئي، بر ما ستم رفته و فريدون در تقسيم كشور ما را فريفته است. بر فريب و ستم صبر كردن شيوه دلاوران نيست . حال بايد من و تو رو در رو بنشينيم و چاره اي بجوئيم.» بدينگونه پرده از آرزوي پنهان برادران برداشته شد و اندكي پس از آن سلم از باختر و تور از خاور، با دلي پر از كينه ايرج ، رو به سوي يكديگر گذاشتند . چون بهم رسيدند خلوتي ساختند و در چاره كار راي زدند.

 

پيام سلم وتور


آنگاه پيكي سخن دان و بينا دل برگزيدند و او را گفتند تا تيز به دربار فريدون شتابد و پيام ايشان را بي پرده با وي در ميان گذارد . نخست او را از دو فرزندش درود دهد و سپس بگويد «اي شاه، اكنون كه به پيري رسيده اي هنگام آنست كه ترس از خداي را بياد آري. يزدان پاك سراسر جهان را به تو بخشيد و از خورشيد رخشنده تا خاك تيره فرمانبردار تو شدند. اما تو فرمان يزدان را بكار نبردي و جز براه آرزوي خويش نرفتي و ناراستي و ستم پيشه كردي. سه فرزند داشتي، همه خردمند و گرانمايه . يكي را از ميان ايشان برافراشتي و دو ديگر را خوار كردي . ايرانشهر را با همه گنج و خواسته اش به ايرج بخشيدي و ما را به خاور و باختر آواره كردي. ايرج از ما هنرمندتر نبود و ما از او در نسب كمتر نبوديم. باري ، هر بيداد كه بما كردي گذشت، اكنون چاره اي نيست كه راستي پيشه كني و در داد بكوشي. بايد يا تاج از سر ايرج بازگيري و او را چون ما به گوشه اي بفرستي و يا آماده نبرد باشي. اگر ايرج همچنان برتخت بماند ما با سپاهي گران از تركان و چينيان و روميان به ايران خواهيم تاخت و دمار از روزگار ايرج بر خواهيم آورد
قاصد چون پيام را بشنيد بر اسب نشست و شتابان بدرگاه فريدون آمد. چون چشمش به كاخ فريدون افتاد و شكوه سپاه و فر بزرگان درگاه را ديد خيره شد. به فريدون گفتند فرستاده اي از فرزندان وي رسيده است . فرمود تا پرده بر داشتند و وي را بار دادند. قاصد، پادشاهي ديد برومند و والا كه چون آفتاب بر تخت شاهي مي درخشيد. نماز برد و خاك را بوسه داد. فريدون او را به مهرباني پذيزفت و بر جاي نيكو نشاند. آنگاه با آوازي نرم از تندرستي و شادي دو فرزند خويش جويا شد و از رنج سفر و نشيب و فراز راه پرسيد. فرستاده فريدون را ستايش كرد و گفت «شاه جاويد باد، فرزندان زنده و تندرست اند و من پيامي از ايشان به پيشگاه آورده ام. اگر پيام درشت است من فرستاده اي بيش نيستم و از بندگان درگاهم . شاه اين گستاخي را بر من ببخشايد كه اگر فرستنده خشمگين است بر فرستاده گناهي نيست. اگر شاه دستور مي دهد پيام جوانان ناهوشيار را بگويم.» شاه اجازه داد و فرستاده پيام سلم و تور را باز گفت.


پاسخ فريدون


فريدون چون گفتار فرستاده را شنيد و از كينه و ناسپاسي سلم و تور آگاه شد خون در مغزش به جوش آمد. روي به فرستاده كرد و گفت: « تو نيازمند پوزش نيستي، من خود چنين چشم داشتم. از من بدو فرزند ناسپاس بگو كه با اين پيام كه فرستاديد گوهر و ذات خود را آشكار كرديد . پيري مرا غنيمت شمرديد و بي خردي و ناسپاسي پيش گرفته ايد . از من شرم نداريد و ترس خداي را نيز از ياد برده ايد. اما از گردش روزگار غافل نباشيد . من نيز روزي جوان بودم و قامت افراخته و موي قيرگون داشتم. سپهري كه موي مرا سپيد و پشت مرا كمان كرد هنوز برجاست و شما را نيز چنين جوان نخواهد گذاشت. از روزگار ناتواني بينديشيد. به يزدان پاك و خورشيد رخشنده و تخت شاهي سوگند كه من به شما فرزندان بد نكردم. پيش از آنكه كشور را بخش كنم با خردمندان و موبدان و دانايان راي زدم. كوششم همه در داد بود. بدخواهي و ناراستي را هرگز گردن ننهادم. خواستم تا جهاني كه آبادان به من رسيد پيوسته خرم و آباد بماند. آنرا ميان نور ديدگان خود قسمت كردم. اميدم آن بود كه پسرانم از پراكندگي بپرهيزند. اما اهريمن شما را از راه بدر برد و آز در دل شما رخنه كرد تا آنجا كه شرم از ياد برديد و با پدر پير به پرخاش برخاستيد و مهر برادر كهتر را با آرزوي مشتي خاك فروختيد . مي ترسم كه اين راه را بر سر نبريد و روزگار اين شيوه را از شما نپذيرد. اكنون من به پيري رسيده ام و هنگام تيزي و آشفتنم نيست . اما شما ساليان دراز در پيش داريد . بكوشيد تا خاطر خود را به كينه و آز سياه نكنيد. چون دل از آز تهي شد، خاك و گنج يكسان است. آن كنيد كه مايه رستگاري شما در روز شمار باشد

 

پيش فرضرفتن ايرج نزد برادران



آزرم ايرج


پس از آنكه فرستاده سلم و تور بازگشت فريدون در انديشه رفت. كس فرستاده و ايرج را پيش خوانده و گفت «اي فرزند، برادرانت مهرت از دل بيرون كرده و راه كين توزي پيش گرفته اند. هواي ملك در سر آنان پيچيده و از دو سو سپاه آراسته اند و قصد جان تو دارند. از روز نخست در طالع ايشان بدانديشي و ناپاسي بود. تو بايد كه هوشيار باشي و اگر به كشور خود پايبندي در گنج را بگشائي و سپاه بيارائي و آماده بنشيني. چه اگر با بدانديشان مهرورزي كني آنان را گستاخ تر كرده اي

ايرج بي نياز و مهربان و پر آزرم بود. گفت: «اي شهريار، چرا تخم كين بكاريم و شادي و دوستي را به آزار و بيدار بيالائيم. در اين يك كه دست روزگار ما را فرصت زندگي بخشيده بهتر آن نيست كه بهم مهربان باشيم؟ زمان بر ما چون باد ميگذرد و گرد پيري بر سرما مي نشاند. قامتها دو تا و رخساره ها پرچين ميشود. سرانجام خشتي بالين همه ما خواهد شد. چرا نهال كينه بنشانيم؟ آئين شاهي و تاج داري را ما به جهان نياورديم. پيش از ما نيز خداوندان تخت و شمشير بوده اند. كينه توزي و خشم اندوزي آئين آنان نبود. اگر شهريار بپذيرد من از تخت شاهي مي گذرم و دل آنان را براه مياورم و چندان مهرباني مي كنم تا خشم وكين را از خاطر آنان بيرون كنم.» فريدون گفت: «اي فرزند خردمند، از چون توي همين پاسخ شايسته بود. اگر ماه نور بيفشاند عجب نيست. ولي اگر تو راه مهر مي پوئي برادرانت طريق رزم ميجويند. با دشمن بد خواه مهر ورزيدن مانند آن است كه كسي به دوستي سر در دهان مار بگذارد . جز نيش و زهر چه نصيب خواهد يافت؟ با اين همه اگر راي تو اين است كه به دلجوئي سلم و تور بروي من نيز نامه اي مينويسم و همراه تو ميفرستم. اميد آنكه تندرست بازآئي

رفتن ايرج نزد برادران

سپس فريدون نامه اي به سلم وتور نوشت كه «فرزندان، مرا ديگر به تخت شاهي و گنج و سپاه نيازي نيست . آرزويم همه خشنودي و شادي فرزند است. ايرج كه از وي دل گران بوديد آرزومند ديدار شماست و نزد شما مي آيد. با آنكه كسي را نيازرده است براي خشنودي شما از تخت فرود آمده و بندگي شما را از ميان بسته است. ايرج برادر كهتر شما است ، بايد با او مهربان باشيد و او را بنوازيد و سرگراني نكنيد و چون چند روز بگذرد او را به شايستگي و تندرستي نزد من باز فرستيد

ايرج با تني چند از همراهان بسوي برادران رفت . وقتي نزديك آنان رسيد سلم و تور با سپاهي گران پيش آمدند. ايرج به مهرباني، برادران را درود گفت و گرم در برگرفت. اما دل ايشان پر كينه بود . با ايرج به درون خيمه رفتند . سپاهيان چون برز و بالا و چهره فروزنده ايرج را ديدند خيره ماندند و با خود گفتند «سزاوار تخت و تاج ايرج است و شاهي او را برازنده است.» مهر ايرج در دل سپاهيان جاي گرفت و نام او در ميان لشكر پيچيد. سلم بر سپاهيان نگريست. دانست كه به مهر ايرج دل سپرده اند و از وي سخن مي گويند. ابروان را پرچين كرد و با دلي پر كين به خيمه در آمد و فرمود تا خلوتي ساختند. آنگاه با تور به راي زدن نشست و گفت «سپاه ما دل به ايرج سپرده است. وقتي با ايرج باز مي گشتيم سپاهيان چشم از وي بر نمي داشتنند. چندين انديشه داشتيم، اكنون انديشه سپاه نيز بر آن افزوده شد. تا ديده اين سپاهيان در پي ايرج است ديگر ما را بشاهي نخواهند پذيرفت. اگر ايرج را زنده بگذاريم شاهي ما برقرار نخواهد ماند »

__________________

 

پيش فرضكشته شدن ايرج



دو برادر همه شب تا بامداد در انديشه گناه بودند. چون آفتاب بر آمد دل از داد برگرفتند و ديده از شرم شستند و بسوي سراپرده ايرج روان شدند. ايرج از خيمه چشم به راه برادران بود. چون دو برادر را ديد گرم پيش دويد و درود گفت. برادران سرد پاسخ گفتند و با وي به درون خيمه رفتند و چون و چرا پيش گرفتند . تور درشتي آغاز كرد كه «ايرج ، تو از ما هر دو كهتري. چگونه است كه بايد تو صاحب تاج و تخت ايران شوي و گنج پدر را زير نگين داشته باشي و ما كه از تو مهتريم در چين و روم روزگار بگذرانيم ؟ پدر ما در بخش كردن كشور تنها ترا گرامي شمرد و بر ما ستم ورزيد

ايرج بمهرباني گفت «اي برادر، چرا خاطر خود را رنجه مي داري . اگر كام تو شاهنشاهي ايران است من از تاج و تخت كياني گذشتم و آنرا به تو سپردم. از آن گنج و گاه چه سود كه برادري را آزرده سازد؟ فرجام همه ما نيستي است. اگر هم جهان را به دلخواه بسپريم سرانجام بايد سر بر خشت گور بگذاريم. چه جاي ستم و بيداد است؟ بيائيد تا با هم مهربان باشيم و نيكي و مردمي پيش گيريم. من اگر شاهنشاهي ايران را تا كنون به زير نگين داشتم اكنون از آن گذشتم و تخت و تاج و سپاه و فرمان را به شما سپردم . چين و روم را نيز خواستار نيستم . مرا با شما سر جنگ نيست ، شما نيز با من كين نجوئيد و دل مرا نيازاريد. شما مهتران منيد و به بزرگي سزاواريد . من جهاني را به شادي و خشنودي شما نمي فروشم. شما نيز كهتر نوازي كنيد و از اين گفتگو در گذريد

اما تور سر جنگ و آزار داشت. از مهرباني و آشتي جوئي ايرج خشمش افزون شد و درشتي از سرگرفت و سخنان سخت آغاز كرد. هر دم از جاي بر ميخاست و بدين سوي و آن سوي گام بر مي داشت و باز بر جاي مي نشست. سر انجام خشم و بيداد چنان پرده شرم را دريد كه برخاست و كرسي زرين را كه بر آن نشسته بود بر گرفت و به خشم بر سر ايرج كوفت. ايرج دانست كه برادر قصد جان وي دارد. زنهار خواست و ناله بر آورد كه «از خداي نمي ترسي و از پدر پير نيز شرم نداري؟ از هلاك من بگذر و دست بخون من آلوده مكن. چگونه دلت مي پذيرد كه جان از من بگيري؟ خون من دامنت را خواهد گرفت.

پسندي و همداستاني كني

كه جان داري و جان ستاني كني؟

ميازار موري كه دانه كش است

كه جان دارد و جان شيرين خوشست.

اگر بر من نمي بخشي پدر پير را بياد آور و در روزگار ناتواني دل او را به مرگ فرزند ميازار. اگر پرواي پدر نداري از جهان آفرين ياد كن و خود را در زمره مردمكشان مياور. اگر گنج و تاج و نگين مي خواستي بتو واگذارم، بر من ببخش و خون مرا مريز

تور سياه دل پاسخي نداشت . خنجري كه به زهر آب داده بود بيرون كشيد و بر ايرج نواخت. خون بر چهره شهريار جوان ريخت و قامت چون سروش از پا در آمد. آنگاه تور سر برادر را بخنجر از تن جدا كرد و فرمان داد تا آن را بمشك و عبير آگنده سازند و نزد فريدون فرستند.

سلم و تور چون گناه را به پايان آوردند شادمان راه خود را در پيش گرفتند . يكي به چين رفت و ديگري رهسپار روم شد.

__________________

 

آگاهي فريدون از مرگ ايرج


 

فريدون چشم به راه ايرج داشت. چون هنگام باز گشت وي رسيد فرمان داد تا شهر را آئين بستند و تختي از فيروزه براي وي ساختند و همه چشم به راه وي نشستند . شهر در شادي بود و نوازندگان و خوانندگان در سرود خواني و نغمه پردازي بودند كه ناگاه گردي از دور بر خاست. از ميان گرد سواري تيز تك پديد آمد. وقتي نزديك سپاه ايران رسيد خروشي پر درد از جگر بر آورد و تابوت زريني را كه همراه داشت بر زمين گذاشت. تابوت را گشودند و پرنيان از سر آن كشيدند. سر شهريار جوان در آن بود. فريدون از اسب به زير افتاد و خروش بر داشت و جامه به تن چاك كرد . پهلوانان و آزادگان پريشان شدند و خاك بر سر پاشيدند. سپاهيان به سوگواري اشك از ديدگان مي ريختند و بر مرگ خسرو نامدار زاري مي كردند. ولوله در شهر افتاد و ناله و فغان برخاست. فريدون سر فرزند گرامي را در آغوش داشت. افتان و خيزان به كاخ ايرج آمد تخت را بي خداوند و باغ و بستان را سوگوار و سپاه را بي سرور ديد . در بر خود ببست و به زاري نشست كه،« دريغ بر تو اي شهريار ناكام كه به خنجر كين از پاي در آمدي . دريغ بر تو اي گرامي فرزند كه كشته بيداد شدي . دريغا آن دليري و فر و شكوه تو، دريغا آن بزرگي و بخشندگي تو. اي آفريدگار جهان، اي داور دادگر، بر اين كشته بي گناه بنگر كه چگونه به نا جوانمردي خونش بر خاك ريخت . اي يزدان پاك، آرزوي مرا بر آور و مرا چندان امان ده و زنده بدار تا ببينم كسي از فرزندان ايرج كين او را بخواهد و چنانكه سر نازنين ايرج را به ستم از تن جدا كردند و سر آن دو ناپاك را از تن جدا سازد. مرا جز اين به درگاه تو آرزوئي نيست

۸۸۸۸۸۸۸۸۸

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

بهرام گور

 

بدانكه كه شد پادشاهيش زاست
فزون گشت شادي و انده بكاست

يكي از روزها بهرام گور با گردان و دلاوران به نخجير رفت. پيرمردي با عصايي در مشت پيش شتافت و گفت: شاها در شهر ما دو مرد بانوا و بي‌ نوا زندگي مي كنند: يكي جهود بدگوهري است پر از سيم و زر به نام براهام و ديگري مردي است خوش گفتار و آزاده به نام لنبك آبكش. چون بهرام گور دربارﮤ ايشان پرسيد‌‌‌, مرد چنين پاسخ داد كه لنبك آبكش سقائي است جوانمرد كه نيم از روز را به فروش آب مي ‌گذارند و در آمد آن را در نيمه ديگر خرج مهمانان از راه رسيده مي‌ كند و چيزي از بهر فردا نمي ‌اندوزد, اما براهام با آنهمه گنج و دينار در پستي و زفتي شهرﮤ شهر است.
شاه فرمود تا بانگ بر زنند كه كسي را حق آن نيست كه از لنبك آبكش آب خريداري كند. همينكه شب فرا رسيد سوار شد و چون باد بسوي خانـﮥ لنبك راند و بر در فرود آمد و حلقه برزد و گفت: از سپاهيان ايران دور مانده ‌ام و اكنون بدين خانه رو آورده ‌ام اگر اجازه بدهي تا در اين خانه شب را بسر آورم به جوانمرديت گواهي مي‌ دهم. لنبك از گفتار خوب و صداي او شاد گشت و گفت: اي سوار فرود آي كه اگر با تو ده تن ديگر هم بودند همه بر سرم جاي مي‌ گرفتند.
بهرام فرود آمد و اسب را به لنبك سپرد‌, لنبك در زمان يك دست شطرنج پيشش نهاد و به فراهم كردن خوردني پرداخت و چون همه چيز آماده گشت شاه را به خوردن خواند و پس از آن با شادي جام مئي پيش آورد.

عجب ماند شاه از چنان جشن او
وزان خوب گفتار و آن تازه رو
بهرام خفت و چون بامداد پگاه چشم برگشاد لنبك از او درخواست كه آن روز هم مهمانش باشد و اگر ياري خواهد كسي را طلب كند. شاه پذيرفت و آن روز در سراي لنبك ماند لنبك مشك آبي كشيد و به قصد فروختن بيرون رفت, اما هرچه گشت خريداري نيافت, پيراهن از تنش بيرون كشيد و فروخت و دستاري را كه در زير مشك مي‌ نهاد در بر كشيد‌, پس از آن به بازار رفت و گوشت و كشكي خريد و به خانه بازگشت آن روز هم خوردند و نوشيدند و مجلسي آراستند.
روز سوم باز لنبك نزد بهرام رفت و گفت: امروز نيز مهمان من باش. بهرام پذيرفت و در خانه ماند, لنبك به بازار رفت و مشك را نزد پيرمردي گروگان گذاشت و گوشت و ناني خريد و شادمان برگشت و در فراهم آوردن غذا از بهرام ياري خواست.
بهرام گوشت را ستاند و به آتش نهاد. باز غذا خوردند و به ياد شهنشاه جام مي ‌برگرفتند.



روز چهارم لنبك گفت: گرچه در اين خانه آسايش نداري, اما اگر از شاه ايران نمي هراسي دو هفته در اين خانــﮥ بي ‌بها منزل كن. بهرام بر او آفرين كرد و گفت سه روز در اين خانه شاد بوديم, سخنهاي تو را جايي خواهم گفت كه از آن دلت روشن گردد و اين ميزباني برايت حاصلي نيكو آورد. پس از آن با دلي شاد به نخجيرگاه بازگشت و تا شب به شكار پرداخت و چون تاريك گشت پنهاني از سپاه روي سوي خانــﮥ براهام نهاد, حلقه بر دركوفت و گفت از شهريار دور مانده‌ام و راه را نمي‌دانم و لشكر شاه در تيرگي شب نمي‌ يابم, اگر امشب مرا جاي دهي رنجي از من نخواهي ديد.
پيشكار نزد براهام رفت و آنچه شنيد باز گفت: براهام پاسخ داد كه در اينجا اقامتگاهي نمي يابي. بهرام اصرار كرد و گفت: يك امشب جايي بده ديگر چيزي نخواهم خواست. براهام پيغام فرستاد كه‌: بيدرنگ برگرد كه اين جايگاه تنگي است كه در آن جهود درويش و گرسنه ‌اي برهنه بر زمين مي ‌خسبد. بهرام گفت به سراي نمي ‌آيم تا رنجي نرسانمت, اما بگذار كه بر اين در بخسبم. براهام گفت اي سوار مي‌ خواهي بر در بخسبي و چون كسي چيزيت را بدزدد مرا رنجه داري‌.
به خانه در آي ار جهان تنگ شد
همه كار بي برگ و ببرنگ شد

په پيمان كه چيزي نخواهي زمن
ندارم به مرگ آب چين و كفن

بهرام نزديك در جاي گرفت اما براهام كه او را پذيرفت پر انديشه گشت‌, با خود گفت اين مرد بيحيا از درم نمي‌ رود و كسي ندارم كه اسبش را نگه دارد: پس گفت اگر اين اسب سرگين بيندازد و خشت خانه را بشكند بايد صبح زود سرگين را بيرون ببري و خاكش را جاروب كني و به دست بريزي و خشت پخته تاوان دهي‌. بهرام پيمان بست كه چنان كند‌, فرود آمد و اسب را بست و تيغ از نيام كشيد.
نمد زينش گسترد و بالينش زين
بخفت و دو پايش كشان بر زمين

جهود درخانه را بست و سفره انداخت و به خوردن پرداخت و به بهرام رو كرد و گفت: اين داستان را از من بخاطر داشته باش.
به گيتي هر آنكس كه دارد خورد
چو خوردش نباشد همي بنگرد
بهرام گفت اين داستان را شنيده بودم و اكنون به چشم مي ‌بينم. جهود پس از خوردن مي آورد و از نوشيدن شاد گشت و باز رو به سوار كرد و گفت:
كه هر كس كه دارد دلش روشن است
درم پيش او چون يكي جوشن است
كسي كاو ندارد بود خشك لب
چنان چون توئي گرسنه نيم شب

بهرام گفت اين شگفتي‌ ها را بايد بياد داشت و چون صبح شد از خواب برخاست و زين بر اسب نهاد, براهام پيش آمد و گفت: اي سوار به گفتار خود پايدار نيستي.
به يادت هست كه پيمان بستي كه سر گين اسب را با جاروب برويي.

كنون آنچه گفتي بروب و ببر
بر نجم ز مهمان بيدادگر

بهرام گفت: برو كسي را بخوان تا سرگين را از خانه به هامون برد و در ازايش از من زر بستاند.
بدو گفت من كس ندارم كه خاك
بروبد برد ريزد اندر مغاك

بهرام چون اين سخن شنيد فكر تازه‌اي در سرش راه يافت , دستار حريري پر مشك و عبير در ساق كفش داشت بيرون آورد و سرگين با آن پاك كرد و همه را با خاك به دشت انداخت, براهام شتابان رفت و دستار را برگرفت, بهرام در شگفت ماند و براهام را گفت

 ايا پارسا گر آزاديت بشنود پادشا

ترا در جهان بي نيازي دهد
بر اين مهتران سرفرازي دهد

پس با شتاب به ايوان خويش بازگشت و همــﮥ شب در آن انديشه بود و آن راز را با كس در ميان ننهاد,صبح چون تاج بر سر نهاد فرمان داد تا لنبك آبكش و جهود بدنام را حاضر كردند, پس فرمود تا مرد پاكدلي بشتاب به خانــﮥ براهام برود و هر چه در آنجا مي‌ يابد همراه بياورد.
مرد پاكدل چون به خانــﮥ جهود رسيد همــﮥ خانه را پر از ديبا و دينار ديد, از پوشيدني و گستردني و زر و سيم ؛ بحدي كه نتوانست آنرا بشمارد. هزار شتر خواست و همه را بار كرد و كاروانها براه انداخت, چون به درگاه رسيدند مرد دانا به شاه گفت:

كه گوهر فزون زين به گنج تو نيست
همان مانده خروار باشد دويست
شاه ايران در شگفت ماند و در انديشه فرو رفت, پس از آن صد شتر از زر و سيم و گستردني ها به لنبك آبكش سپرد و براهام را خواست و گفت كه آن سوار كه مهمان تو شد داستانت را برايم نقل كرد.
كه هر كس كه دارد فزوني خورد
كسي كو ندارد همي پژمرد

كنون دست يازان زخوردن بكش
ببين زين سپس خوردن آبكش
پس از آن از سرگين و دستار زربقت و خشت و همه چيز با آن سفله سخن گفت و چهار درم به او داد تا سرمايه ‌اش سازد, مرد جهود خروشان بيرون رفت.
به تاراج داد آنچه در خانه بود
كه آن را سزا مرد بيگانه بود

 

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

 ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

زادن منوچهر


هنگامي كه ايرج به دست برادرانش سلم و تور كشته شد ، همسر او «ماه آفريد» از وي بار داشت. فريدون، شاهنشاه ايران ، چون آگاه شد شادي كرد و ماه آفريد را گرامي شمرد. از ماه آفريد دختري خوب چهره زاده شد. او را بناز پروردند تا دختري لاله رخ و سرو بالا شد. آنگاه فريدون وي را به برادرزاده خود « پشنگ» كه از نامداران و دلاوران ايران بود بزني داد. از پشنگ و دختر ايرج منوچهر زاده شد. فريدون از ديدن منوچهر چنان خرم شد كه گوئي فرزندش ايرج را به وي باز داده اند.جشن به پا كرد و بزم فراهم ساخت و بشادي زادن منوچهر زر و گوهر بسيار بخشيده و آن روز را فرخنده شمرد.
فرمان داد تا در پرورش كودك بكوشند و آنچه بزرگان و آزادگان را سزاوار است به او بياموزند. سالي چند بر اين بر آمد. منوچهر جواني شد دلاور و برومند و با فرهنگ . آنگاه فريدون از بزرگان و نامداران و آزادگان ايران انجمن ساخت و منوچهر را بر تخت نشاند و او را به جاي ايرج بر ايرانشهر پادشاه كرد و تاج و نگين شاهي را به وي سپرد. سپاه به فرمان وي در آمد و پهلوانان و دليران او را به شاهي آفرين خواندند.
«
قارون» سپهدار ايران و«گرشاب» سوار مرد افگن و«سام» دلاور بي باك ، همه با دلي پر مهر و سري پر شور به خدمت كمر بستند و خسرو جوان را ستايش كردند و بخونخواهي ايرج و كين جوئي از برادرانش سلم و تور همداستان شدند.

__________________

 

پيش فرضخونخواهي منوچهر




پيام سلم و تور


خبر به سلم و تور رسيد كه منوچهر در ايران بر تخت شاهي نشسته و سپاه آراسته و همه بفرمان او در آمده اند. دل برادران پر بيم شد. با هم به چاره جستن نشستند و بر آن شدند كه كسي را نزد فريدون بفرستند و به پوزش و ستايش از كين خواهي منوچهر رهائي يابند. پس فرستاده اي خردمند و چيره زبان بر گزيدند و از گنجينه خويش ارمغان هاي بسيار از تخت هاي عاج و تاجها زرين و در و گوهر و درهم و دينار و مشك و عبير و ديبا و پرنيان و خز و حرير به پشت پيلان گذاشتند و با فرستاده به در گاه فريدون روانه كردند و پيام فرستادند كه «فريدون دلاور جاويد باد، ما را جز شادي پدر آرزوئي نيست. اگر با برادر كهتر بد كرديم و ستم ورزيديم اكنون از آن ستم پشيمانيم و به پوزش بر خاسته ايم. در اين ساليان دراز از بيدادي كه بر برادر روا داشتيم دل ما پر درد و تيمار بود. و خود كيفر زشتكاري خويش را ديديم. اگر گناه كرديم تقدير چنان بود و از تقدير ايزدي چاره نيست . شير و اژدها نيز با همه نيرومندي با پنجه قضا بر نميايند. ديگر آنكه ديو آز بر ما چيره شد و اهريمن بدسگال دل ما را از راه به در برد تا راي ما تيره گرديد و به بيداد گرائيديم. اكنون اينهمه، گذشته است و ما سرخدمت و بندگي داريم. اگر شاهنشاه روا مي بينيد منوچهر را با سپاه خود نزد ما بفرستند تاپيش وي به پا بايستيم و خدمت پيش گيريم و مال و خواسته بر او نثار كنيم و تيمار خاطرش را به اشك ديده بشوئيم
به فريدون خبر رسيد كه فرستده سلم و تور آمده است. فرمود تا او را بار دهند. فرستاده چون ببار گاه رسيد از فر و شكوه فريدون و بزرگان در گاه خيره ماند. فريدون با كلاه كياني بر تخت شاهنشاهي نشسته بود و منوچهر با تاج شاهي در كنار وي بود. بزرگان و نامداران ايران نيز سرو پا به زر و گوهر و آهن و پولاد آراسته از هر طرف ايستاده بودند. فرستاده پيش رفت و نماز برد و اجازه خواست و پيام برادران را باز گفت .


پاسخ فريدون


فريدون چون پيام فرزندان بد انديش را شنيد بانگ بر آورد كه «پيام آن دو ناپاك را شنيديم . پاسخ اين